![]() |
![]() |
|
| ادب و هنر |
|
خدایا به من آخرش نگفتی مردن یعنی چه؟؟؟
یادت باشه من فقط یه پروانه ی نارنجی میخواستم من که ... * * باد بی وقفه می وزد اینجا آسمان هم کبود و تب دار است بعد تو برگ ها سیاه شدند فصل پاییز بی تو بیمار است روزها سردسرد می گذرد دست هایم عجیب یخ زده اند شهردر دست سایه ها مانده اشک در چشم من خبردار است مادرت گریه می کند هرروز خواهرت هم عبوس تر شده است عکسمان رفته توی انباری جاش عکس تو روی دیوار است قفل کردم در اتاقت را ـ بچه های برادرت شرند ـ از تو تنها کتاب ها ماندند ـ قصه هاشان پس ازتو غم بار است ـ پدرت چند سال پیر شده تو شبیه دو چشم او بودی چند روزی است تار می بیند پدرت بی تو سرد و بیماراست من برایت عجیب دل تنگم بی تو قلبم نمی زند انگار کاشکی مرگ زودتر برسد زندگی بی تو سخت دشوار است
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 16:54 توسط حاتمه |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
|
حاتمه سیدزاده
متولد پانزده اردی بهشت 1370 زمان درازی است که می نویسد اما... |
| نوشته های پیشین |
|
خرداد 1387 فروردین 1387 بهمن 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 |
|
RSS
|