تبليغاتX
انار
ادب و هنر
سلام

"من هم آدمم و آدم ها زود هم که فراموش نکنند زود خسته می شوند"

این شعر چندان جدید نیست ولی تازگی ها (یعنی دیشب) سعی کردم که کمی شعرت بشه نمیدونم(مثل همیشه)که بهتر شد یانه؟ ولی بهرحال من دوست میدارمش هر چه قدر هم که به قول یک نفر حق نداشته باشم تا انجا بیایم

*****

نقاش چیره دست خدا یک فرشته بود

از آب وگل تمام جهان را سرشته بود

با دستـهای نازک وبا چشم تیزبین

می آفریـد آدم وحـواو کفرو دین

اما اسیرشد به نگاهی که اشتباه

اورا دچار کرد به شیطان روسیاه

**

روزی که عقل وعلم و یقین راگسسته بود

طرح تورا کشید وچشمت که بسته بود

اما خدا ندید که شیـطان نابه کار

در پشت پلک های قشنگت نشسته بود

**

چشمان تو ردیف خدارا بهم زدند

یا سرنوشت تازه برایم رقم زدند

چشمان تو شبیه غزل ناب ناب ناب

خطی کشید برسر هر ماه و آفتاب

شب را نگاه نافذ تو بر زمین کشید

چشمان ماه روی زمین را دگر ندید

شیطان به پشت پلک شما تا نزول کرد

حوا گذشت از دل آدم افول کرد

سیب گناه و گندم عشقت چه فرق داشت

اورا گرفته بود دوچشم توبرق داشت

**

چشمت نگاه پاک مرا خط کشیدزود

انگاربانگاه دلم او غریبه بود

**

اما خدا دوباره حواسش که جمع شد

از کارهای زشت شما سخت خسته بود

نه این خیانت است تو طاووس نیستی

این کار  تو غرور خداراشـکسته بود

رنگ سیاه ویک قلمو چشم هایتان

این اشتباه فاحش خلقت که بسته بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:32  توسط حاتمه |